مير تقي الدين كاشاني

394

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

شكوه حسن تو در ما سوى نمىگنجد * در اين مقام كم ، آن كبريا نمىگنجد به چشم كم نگه تنگ ترك خود نازم * كه هيچ چيز در آن جز حيا نمىگنجد اسير آن بر و دوشم كه شد ز خوردن مى * به آن طريق كه اندر قبا نمىگنجد مريض عشق تو را دل ز درد دورى تو * چنان پُر است كه در وى دوا نمىگنجد به همنشينى او حسرتى مدار اميد * كه در نشيمن شاهان گدا نمىگنجد * * * عشق چون تازد به ميدان رخش دار و گير را * عقل برتابد عنان توسن تدبير را حسن را طغيان ناز است و خرد را احتراز * تا چه خاطرخواه باشد حاكم تقدير را عشق دارد در كمان تيرى و تير جان شكار * تا كدامين سينه خواهد شد نشان اين تير را و له فى الرباعيّات از وصل تو فخر بر كه و مه كردم * با چرخ ، كمان كينه را زه كردم هر داغ كه از هجر توام بر دل بود * از مرهم وصل ، جمله را به كردم * * * يا رب شررى به خرمن او نرسد * دست هوسى به گردن او نرسد پوشد مه من قباى كوتاه از آن * تا دست كسى به دامن او نرسد * * * از هجر تو اى شمع فلك پروانه * وز دورىات اى آفت چندين خانه ز آن‌گونه شدم ضعيف كز غايت ضعف * از ديدهء آشنا شدم بيگانه * * * وقت است كه از كفر علم اندازم * مسجد كَنم و بتكده طرح اندازم زنّارپرست سر زلفى گردم * در هر گذرى كليسيايى سازم